![]() |
رند پست مدرن |
![]() |
|
وجب اول
|
|
شیطان بزرگترین دروغگوی تاریخ (خاطرات عزازیل) (ااصل کتاب : عبری|، اسراییل، ۲۰۰۹)
باور کنید من آدم وبچه هایش را خیلی دوست دارم .. هرچند که شما یک کمی خنگید و هر شایعه ای را باور میکنین،ولی... بگذریم... قصد این خاطرات افشای حقایق است { (!) } ۱ از خودم نمیگم و هزاران سال عبادتم ... آدم که بدنیا اومد ( خلق شد)خودم واسش جشن تولد گرفتم...به همه عدن شیرینی دادم... ختنه سورونشو خودم ترتیب دادم ... باهاش بازی کردم .. نونش دادم...آبش دادم...( نویسنده مطالب زیادی از بچه داریهای خود نوشته کهحوصله ای نیست تا ترجمه کنم) ... تا اینکه بزرگ شد... با اینکه جای بابابزرگش بودم ولی خیلی باهم مچ بودیم.. روزها تو کافی شاپای بهشت و شبا هم محافل شعری و ادبی.... خلاصه عشق،صفا،زندگی... از بخت بد بعد یه مدت کارم زیاد شدو باعث غافلیتم! از آدم... چن تا رفیق ناباب به تورش خوردو شد قاطی اونا...حالا دیگه تلفن واسه قرار میزد...قرار واسه خلوت میذاش...شبام فقط دانسینگ... یه موقع به خودم اومدم که کار از کار گذشته بود ... نشوندمش وکلی نصیحت... ولی کو گوش... گوشی که همش توش قربون صدقه ی حوریها باشه که بدهکار من نیس...دس بدامن خدا شدم... گفتم"...خلیفت از دست رفت... جمعش کن که بوش داره در میاد"... وبلافاصله پیشنهاد کردم که زنش بدیم... که موافقت شد. خب ... گاو و گوسفند و دایناسور که نمیشد...حوری سالم هم که گیر نمیومد...تصمیم برین شد که خدا کن فیکون کنه....وکرد... یه زن خوشگل... شب عروسیشون اونقد رقصیدم که تا ۳ روز کف پامو نمیتونستم بذارم رو زمین... (دوستا میگفتن " ... ابکی زده بودی یا اکس؟" ... ولی به شرفم قسم که سالها بود تو ترک بودم)...سرش رفت تو کار وبار... واسش با پارتی بازی یه شغل درس کردم تو اداره ی "نامگذاری مخلوقات"... با عرضه و جلم بود... بعد چن ماه شد رییس... گفتم خدارو۱۰۰هزارمرتبه شکر... چن سالی گذش... هر وقت بهش گیر میدادم کخه بابا ... بچه مچه پس کو؟...او وحوا بهم میتوپیدن که" ای ...بذا زندگیمونو بکنیم... " ( باز هم روده درازی نویسنده)...گذشت و گذشت...تااینکه یه روز نگهبان درخت سیب بودم دیدم با لبو لوچه آویزون...دست توجیب چپونده... داره میآد طرفم... -خدا بد نده... چی شده؟ -اوضاع خیلی خیطه.. بیپول بیپولم -..... -.... (کلی مکالمات آب دوغ خیاری فیلمفارسیوش!) خلاصه بعد کلی فک زدن منو رسوند سر طلب اصلیش که: " گشنمونه و آه در بساط نداریم ... سیب میخوام" خندم گرفت و گفتم" اینهمه عسلو شیرو غذا اینجاس... شما گشنتونه" ..." اینا همش مال باباس!... حوا گفته باید از پدرت مستقل بشی ونان از عمل خویش خوری..." نصیحت کردم،التماس کردم،داد زدم هوارکشیدموگریه کردم... تو کتش نرفت که نرفت...منم کوتاه نمیومدم ...تااینکه گفت" ببین.. منکه خلیفم...تو هم که از اسمت معلومه که چقد خدا دوست داره...خدا هم که ستارو رحمانو رحیمه...تازه خودم پارتیت میشم کاریت نداشته باشه..."....و هزارجور خناس بازی و تریپ وسوسه از خودش صادر کرد که گمرک گوشم و هوشم تعطیل شد...گول خوردم... بهمین سادگی... حوا هم همین حین وبین سروکلش پیدا شد... ... از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون که اون روزا بد جوری رفته بودم تو جلد خودم که" عجب تیکه ایه این حوا"....خلاصه نمکدون آدمو شیکوندن...بگذریم... ما که گول خورده بودیم ، جلوی خوشگلی حوا هم کم اوردیم و ... قلاب گرفتم...." بپر بالا... زود باش"... "نشد دیگه ... حال دادی درس حسابیشو بده...من میگیرم ...تو لرو بالا"... (گول)۲...رفتم بالا... هنوز سیبو نکنده بودم که ... نامرد جاخالی داد...صحنه اسلو موشنشو تصور کنین... افتادم...سیب تو هوا چرخ خورد و...روزمین قل خوردو.. حوا خم شدو... برداشت...(سرعت دوربینتونو نرمال کنین)...گاز زد... قورت داد...به آدم تاعارف کرد...، .... ، پلیسا ریختن و هرسه تاییمونو بردن دادگاه... حالا تصور کنین ...خدا اون بالا .. با اون جبروتش... تنبونم خیس شد... بدون مقمه گفتم:" ... این گولم زد...گفت پارتیت میشم"... رومو کردم طرف آدم و گفتم" دیالا دیگه...پارتیم شو"... خدا با خنده جوش آورده ای داد زد که:"این؟...این که خودش ۸۰۰ پارتی و شفیع میخاد"..."خدایا منو ببخش" ..." تا ۳ نشه ، بازی نشه...و این سومین بارت بود"... چارشاخ موندم..."کدوم ۳ دفه؟... به خودت قسم دفه اوله"... منشی داد گاه بلند گفت "۱- ۴۰۰۰۰۰ سال پیش... در نمازت (ضالین)..را کم کشیدی ۲- ۲۸ سال قبل.... به آدم سجده نکدی ۳- امروز ......................." گفتم : خدایا ...اولیش ،قبول ... با اینکه یادم نیس .... دومیشو که خودت دیدی ارزششو نداش...سومی رو هم که گفتم:گول خوردم...ببخش... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ {ـ۱ـ} مترجم هیچ یک از چرایت ! ترجمه شده ی خود را قبول ندارد.... ادامه دارد... |
|
سلام ، حال همه ی ما خوب بود .
|
|
سلام ، ما هم اومدیم ، البته عکسی که در زیر می بینید ، هیچکدومشون من نیستم ، بچه محل ها هستند . الان رفتن شیکاگو ، یه محل دیگه . تو زرد در اومدن . ایشالا که شما بی وفا نشید .
|
|
ورق خط خطی اولی چاپار مدرن صندوقچه |
| ایجا جه خبر؟ |
این وبلاگ رقیب یاهوست ! فقط سرچ نمی کند . ای میل هم ندارد ، حال هم ندارد ولی بقیه ی چیزها را سعی می کند داشته باشد .
... حالا جدا از شوخی تو این وبلاگ می تونین داستان ، شعر ، اخبار از نوع سیاسی و اقتصادیش و غیریش ... و هر چیزی که دلتون خواست رو ( البته اگه بهم خبر بدین ) تماشا کنین . |
| مزامیرالاولین |
|
شهریور 1386 فروردین 1385 اسفند 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| رفقا |
|
یاهو! شب ملخ فواد خاک نژاد عادل سعدالدین قمچیل دسته : ( بر 2 نوع است) .........................1- آشیکا .........................2- شارکو دایی و خواهرزاده آتش آتش-2 محمذ هادی دوستمحمدی قوبیلا |
|
RSS
|